ذبيح الله صفا
505
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
بدانگونه بنواخت چنگ آن جوان * كه بىهوش شد مرد بازارگان بآواز چنگش مىآورد و جام * بدان روز بگذشت تا گاه شام جوان نامور چنگ بنهاد پيش * طلب كرد صدگانه دينار خويش بپاسخ به دو گفت بازارگان * كه اى مرد بيدار روشن روان ز من مزد ناسفته جوهر مخواه * به دو گفت دانا كه اين نيست راه بَرِ تو من از بهر كار آمدم * توم چنگ فرمودى و من زدم به آخر سر كيسه را برگشاد * فرو كرد و زر بركشيد و بداد پى مزد جوهر درم برفشاند * درم رفت و آن پاك ناسفته ماند * * چو بنشست كسرى بجاى قباد * كلاه بزرگى بسر برنهاد بدرگاه آن شاه شمشيرزن * بزرگان گيتى شدند انجمن برو زرّ و گوهر برافشاندند * ورا شاه نوشيروان خواندند برو زنده شد رسم پيروز شاه * فرازيد بر چرخ گردان كلاه برآورد نام و بگسترد داد * دل زيردستان به دو گشت شاد بيكبار دست بدى بسته شد * زمان تندخو بود ، آهسته شد شهان نام او بر نگين داشتند * زبانها پر از آفرين داشتند دل كبك و شاهين بهم رام شد * دم اژدها جاى آرام شد جهان بود مانند باغ ارم * نديدند يك دل پراندوه و غم « 1 » همه روز با هوشمندان بدى * ز هر دانشى داستانها زدى ز نادان جدايى گزيدى مدام * يكى صبح بىبَر نبردى بشام خردمند را او نكو داشتى * كه دارد كسى را چو او داشتى بتاريخ شاهان بدى شادمان * بدان بازگشتى زمان تا زمان مر او را به چيزى نديدند شاد * بجز ياد كردن ز شاهان داد . . . * *
--> ( 1 ) - در اصل : نديدند يك دل ز اندوه و غم